خرید بک لینک
نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد ! شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمربـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،... رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشدبه آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوندخبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوريکه هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد خدا کند کــه... نه! نفرین نمی کنم... نکندبه او کـــــــه عاشق اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:27

وقتی درختدر راستای معنی و میلادبر شاخه های لختپیراهن بلند بهاری دوختبا اشتیاق رفتم به میهمانی آئینهاما دریغچشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کردو دیگر جوان نمی شومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو.چه نامرادی تلخیو دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزمبا سنگینی این غربت عمیقدر سرزمین اجدادی خویشو دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شومدر بارش این گستره ی تشویشدر خانه ی خورشید ها و خاطره هادریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟سبد ها و سفره هایی که سالهاستنه سیب را می شناسند و نه مهربانی راو دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شومدر این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جان مایه ی سرود های جوانی راو دیگر جوان نمی شومنه به وعده ی این بهاری که آمده استو نه به وعده ی آن شکوفه های یخ زده!"محمدرضا عبدالملکیان" + نوشته شده در شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲ ساعت 10:43 توسط امید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 13:40

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنمپـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنمهمچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـتمـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنماین دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخشآنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـمکـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوستهر کسی را دوست دارم در تـو رؤیـت می کنمفکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنمیـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روملـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنمترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـتروی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـمتـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـتمی نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم کاظم بهمنی + نوشته شده در سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 16:58 توسط امید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 7 مرداد 1402 ساعت: 16:21

چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذتجدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادتبیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیداراگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منتتو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشدولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقّتجوانی رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدمچه می گویند وقتی می کنند از زندگی صحبتخودت شاید نمی دانی چه کردی با دلم امّادل یک آدم سرسخت را بردی ، خدا قوّت!سید تقی سیدی + نوشته شده در یکشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:38 توسط امید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 16:33

در ازدحام این همه ظلمت بی عصا

چراغ را هم از ما گرفته اند

اما من دیوار به دیوار

به سایه روشن خانه باز خواهم گشت

پس زنده باد امید ....

سید علی صالحی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۱ ساعت 17:19 توسط امید  | 

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:08

گناهانم را دوست دارم!

بیشتر از تمام کار های خوبی که کرده ام،

می دانی چرا؟

آنها واقعی ترین انتخاب های من هستند.

"سید علی صالحی"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ آبان ۱۴۰۱ ساعت 14:26 توسط امید  | 

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:08

چقدر خوب است که ما هم ياد گرفتهايمگاه براي ناآشناترين اهل هر کجا حتيخواب نور و سلام و بوسه ميبينيمگاه به يک جاهايي ميرويم يک درههاي دوري از پسين و ستاره از آواز نور و سايهروشن ريگو مينشينيم لب آب لب آب را ميبوسيم ريحان ميچينيمترانه ميخوانيمو بياعتنا به فهم فاصله دهان به دهان دورترين روياها بوي خوش روشناييِ روز را ميشنويم بايد حرف بزنيم گفت و گو کنيمزندگي را دوست بداريمو بيترس و انتظاراندکي عاشقي کنيم + نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰ ساعت 23:14 توسط امید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 19:46

از در درآمدی و من از خود به در شدمگفتی کز این جهان به جهان دگر شدمگوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوستصاحب خبر بیامد و من بیخبر شدمچون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتابمهرم به جان رسید و به عیوق بر شدمگفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدمدستم نداد قوت رفتن به پیش یارچندی به پای رفتم و چندی به سر شدمتا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوماز پای تا به سر همه سمع و بصر شدممن چشم از او چگونه توانم نگاه داشتکاول نظر به دیدن او دیدهور شدمبیزارم از وفای تو یک روز و یک زمانمجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدماو را خود التفات نبودش به صید منمن خویشتن اسیر کمند نظر شدمگویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرداکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم + نوشته شده در شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰ ساعت 23:33 توسط امید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 19:46

هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟
گاهی کمی آلودگی... بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد
خیلی ها خیلی وقت است...
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند
به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست

سید علی صالحی

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 6:07

حالم اصلا خوب نيست از همان گرگ و ميش کلهی سَحَر تا همين الان که آفتاب دارد آسوده میشود، هنوز ساعت: هشت و نيم شب است عقربهها خستهاند، بیخيالند، خاموشند زمان از رفتن به جانبِ افعالِ آينده بازمانده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 16:16

گهی سمت بالا، گهی رو به زير چنين است تقدير نسل دلير غريبانه در دشت و کوه و کمر که از ميهنِ من رسيده خبر شقايق اگر خون، هم از کين ما که کشتند ياران ديرين ما چو خون سياوش که در خوابِ طشت بسوزم چراغی به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 16:16

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 16:16

ای چهره زیبای تو رشک بتان آزری هر چند وصفت می کنم، در حسن از آن زیباتری هرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوبتر شمسی ندانم یا قمر، حوری ندانم یا پری آفاق را گر دیده ام، مهر بتان ورزیده ام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 16:16

ای جان و ای دو دیده ی بینا چگونه ایوی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای آنجا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است وانجا که جز تو نیست تو آنجا چگونه ای ای جان تو در گزینش جانها چه می کنی وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای عالم بتست قایم تو در چه عالمی تنها بتست زنده تو تنها چگونه ای ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای مولوی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 22:51

چقدر گفتم حالِ همهی ما خوب است و باز تو حتی باورت نشد! خُب راستش را بخواهی آن روز باد میآمد من هم دروغ گفته بودم به آسمان يعنی گفته بودم خوبيم، حالمان خوب است - اما تو عاقلتر از آنی که باورت شود! حالا ديدی تا تنفسِ گرمِ ستاره چند بوسه بدهکارِ دنيا بوديم؟! با توام! يک وقت نروی به پروانهی نازنين از آوازهای پاييزی چيزی بگويی، به خدا من زندهام هنوز من تا هفت مرگ وُ هفت کَفَن از خوابِ اين جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:42

صفحه بندی